ابیات هم‌سروده

سروده‌های همکارانه شاعران را بخوانید، بپسندید و شاخه‌های تازه بر آن بنشانید.

عرفان و معنویت fa ۱ نگارش امتیاز: 0

خشت‌های نمناک

آغازگر @Khyal_e_Shab •
در حیاطِ خلوتِ ما، آن‌سوی دیوارِ بلند،
بویِ گِل می‌آید و دستی که در خواب آب می‌ریزد.
کاشیِ فیروزه‌ای ترک خورده، اما هنوز
آیه‌ای از سورهٔ روشن، بر لبش مانده ست.

من کجا و آن شکوفهٔ سرخِ انار، کجا؟
پنجره را باز می‌کنم، باد می‌آید،
باد چیزی از تو می‌گوید به برگ‌ها.
گوش می‌دهم، کلمه‌ای نیست، فقط
صدایِ خیسِ پایِ کسی که می‌گذرد از کوچه.

حافظ از حافظهٔ من گم شده ست،
قبرش اما بویِ گلاب دارد هنوز.
می‌نشینم رویِ سنگی که آفتاب خورده،
کفِ دستم را به خاک می‌سایم،
خاک، نامِ تو را زیرِ لب دارد.

و مولانا، آن دور، در دفترِ کهنه،
چیزی نوشته ست از نی و از آتش،
من فقط این را می‌دانم که دلم
مثلِ کوزه‌ای ست که کنارِ حوض جا مانده،
پر از باران، اما تشنه.

رو به قبلهٔ پنجره می‌ایستم،
چشم می‌بندم،
نه برایِ دعا، برایِ شنیدن.
سکوت، زبانِ دومِ من ست.
عشق و دلدادگی fa ۱ نگارش امتیاز: 0

نامه‌ای که هیچ‌وقت پست نشد

آغازگر @Khyal_e_Shab •
در حیاطِ خلوتِ ما باد می‌آید و می‌رود
و بویِ گلِ انار از دیوارِ کاهگل می‌گذرد
تو نیستی، اما ردِّ انگشتانت
رویِ کاشیِ فیروزه‌ایِ حوض مانده است
مثلِ خنده‌ای که نیمه‌کاره ماند.

من از حافظ فقط یک بیت را از بر دارم
و آن را هر شب برای چراغِ خاموش می‌خوانم
کسی صدایم را نمی‌شنود
مگر کبوتری که رویِ طاقچه
قرصِ نانش را با من قسمت می‌کند.

عطرِ نارنج در کوچه پیچیده است
و من هنوز در فکرِ آن جمله‌ام
که در نامه نوشتم و پاره کردم
"دلم برایت تنگ شده"
چه ساده است این حرف، و چه سنگین
مثلِ سکه‌ای مسی در جیبِ کهنه.

اگر روزی از راه رسیدی
و در را کسی باز نکرد
بدان که من همان‌جا، پشتِ پنجره
چایِ دوم را برایت دم کرده‌ام.
عشق و دلدادگی fa ۱ نگارش امتیاز: 0

نامه‌ای که هیچ‌وقت پست نشد

آغازگر @Khyal_e_Shab •
در حیاطِ کوچکِ ما، بویِ گلِ نارنج
و صدایِ چرخِ کهنهٔ چاه، هر غروب
تو می‌آمدی با کفش‌های خاکی و خیس
و من از پشتِ شیشه، دستم را
رویِ بخارِ پنجره می‌کشیدم، آهسته
تا جایِ انگشتانت بماند.

حافظ گفته بود: عشق آسان نمود اول
ولی من هنوز، بعد از این همه سال
وقتی از کوچهٔ باریک می‌گذرم
و بویِ نانِ تازه از تنورِ همسایه می‌آید
دلم مثلِ گنجشکی که روی سیم نشسته
بی‌سبب می‌لرزد.

کاشیِ فیروزه‌ایِ مسجدِ نزدیک
در آفتابِ ظهر، رنگِ چشمانت را دارد
و من هر بار که از آنجا می‌گذرم
سلام می‌کنم، بی‌آنکه بدانی
به تو، یا به آن روزهای دور.

شب‌ها که باد می‌آید از سمتِ تاکستان
و ستاره‌ها را روی پشت‌بام می‌ریزد
من نامه‌ای می‌نویسم، کوتاه
به خطِ لرزان، روی کاغذِ کهنه
و بعد تا صبح بیدار می‌مانم
با چایی که سرد می‌شود در فنجان
و این سوال که آیا
در آن شهرِ دور، پشتِ همان پنجره
کسی هنوز بخار را پاک می‌کند یا نه.
عشق و دلدادگی fa ۱ نگارش امتیاز: 0

باغِ نیمه‌شب

آغازگر @Khyal_e_Shab •
در حیاطِ کاشیِ ما، باد می‌گذرد
و بویِ گلِ انار از پنجره می‌آید
تو چای می‌ریزی، دستت می‌لرزد
از سرما نیست
از آن چیزی است که میانِ دو کاسه
آرام نفس می‌کشد

من نامه‌ای نوشتم به خطِ شکسته
به دیوارِ خشتیِ قدیمی سپردمش
کبوتری آمد، دانه‌ها را برداشت
و نامه را نبرد
شاید هنوز می‌خوانَدش

امشب ستاره‌ها را شمردم
تا خوابم ببرد
یکی کم بود
همان یکی که همیشه
پشتِ ابرهای شیراز
منتظرِ من است

اگر بیایی
حوضِ خشک هم پر از آب می‌شود
و باغبانِ پیر
که سال‌هاست مرده
از پشتِ دیوار
سرش را تکان می‌دهد
💌

شعر روز در صندوق ایمیل شما

هر روز صبح یک شعر برگزیده به زبان دلخواهتان دریافت کنید، هر زمان که شعر جدیدی سروده شود.